
سکوت میکنم... میخواهم صدایت را از خاطراتم بیرون بکشم... چه آوایی دارد... حرف که میزنی انگار هایده ای در صدایت راه میرود با من حرف بزن می خواهم صدایت را بشنوم حرف که میزنی خیره میشوم به لبت یک باره عاشق ادبیات میشوم عاشق کلمات عاشق فعل عاشق... دلم برایت پر میکشد خنده هایت زلزله ایست بر روی غم هایم... میخواهم دستانت را بگیرم و بگویم × ساناز دوستت دارم×...
ادامه مطلب
تحمل میکنم... زخم ها و پارگی های باورهایم را تا روزی که با لبخند عبور کنم و با نگاهی غرور آفرین بر دشنه های فرو رفته از سمت نزدیکان پوز خندی زده و از نو بسازم افکاری عاری از هر گونه ×تکرار×...
ادامه مطلب