
درون جامعه همیشه هستیم که یه اُوتلو گیره توی گلوگاه... عینکی خاکستری برایت خریدم نیازت میشود میدانی که شک بلیط دیدن منظره س اگر عینک را زدی و اگر مرا نبردی مُسکن ها را درون کیفت گذاشته ام تهوع عظیمی در راه است از حجم دورویی و تزویز گمان مبر که شکل حقیقت همان واقعیت درون اجتماع است خیالت تخت... نقش و نگارت در قلب من جاودانه شد نقش جدیدی بزن و آن را گرد افشانی کن بر روی خاک مُرده این سرزمین لبخندت؛ناجی بسیاری از دل های پژمردهاست لبخندت را دریغ نکن... جانا عاشق شو... عاشق بمان... جاودانه ی من ! ...
ادامه مطلب