خاکستری - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 13:46
درون جامعه همیشه هستیم که یه اُوتلو گیره توی گلوگاه... عینکی خاکستری برایت خریدم نیازت میشود میدانی که شک بلیط دیدن منظره س اگر عینک را زدی و اگر مرا نبردی مُسکن ها را درون کیفت گذاشته ام تهوع عظیمی در راه است از حجم دورویی و تزویز گمان مبر که شکل حقیقت همان واقعیت درون اجتماع است خیالت تخت... نقش و...
تنهایی - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 13:46
نمی دانم چرا به این اندازه باید وحشتناک غمگین باشم شاید به خاطر این است درونم احساس میکنم کسی مرا دوست ندارد . . .! "سیلویا پلات"
نگاه . . . - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 7:47
جانا نظری فرما چون جان نظر هایی . . . "حضرت مولانا"
بازگشت - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 7:47
دوباره به طرز وحشتناکی افسرده شدم و فکر میکنم همیشه توی این باتلاق گیر کنم چه کج رفتاری ای چرخ . . .
انتظار... - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 14:41
من آدمی هستم که ماه هاست میمیرم برای کسی که حالا دور است این قدر دور قد آخرین ستاره منظومه شمسی . . . من دلم برای بغلش . . . برای انگشت های کوچک لاک زده اش . . . برای چشم های غم انگیزه ش . . . برای اداهای بامزه اش . . . برای دست انداختنش دور شانه م و چسباندنم به خودش تنگ شده. من آدمی هستم که ماه هاس...
با تمام وجود غمگینم - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:07
بانو... نیستی! دنیای آرامش بودی... بانو... با خبر خیال تختم باش من همیشه به یادتم بانو من عاشقتم...
صدایت... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:07
سکوت میکنم... میخواهم صدایت را از خاطراتم بیرون بکشم... چه آوایی دارد... حرف که میزنی انگار هایده ای در صدایت راه میرود با من حرف بزن می خواهم صدایت را بشنوم حرف که میزنی خیره میشوم به لبت یک باره عاشق ادبیات میشوم عاشق کلمات عاشق فعل عاشق... دلم برایت پر میکشد خنده هایت زلزله ایست بر روی غم هایم......
چقدر سرد... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:07
چقدر سرد... توی سرم داد زد... این رو قبولش کن... سانازت تورو نخواست و رفت...
تکرار - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:07
تحمل میکنم... زخم ها و پارگی های باورهایم را تا روزی که با لبخند عبور کنم و با نگاهی غرور آفرین بر دشنه های فرو رفته از سمت نزدیکان پوز خندی زده و از نو بسازم افکاری عاری از هر گونه ×تکرار×
بد خط - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:07
نمیدونَمت... xa0 ساناز... xa0 شاید بد خط نوشتمت نمی خونَنِت!!! xa0 xa0 xa0 xa0 xa0
خواب... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:07
لباس های فانتزی ات را تنت کن از همان هایی که وقتی میپوشی میگویم شبیه خنگ ها شدی حالا که ندارمت پس با همان ها به خوابم بیا... دستت را میگیرم میبرم به تک تک کوچه های قدم نزده خیالم میبرمت به همان تپه ی عشق افکارم برای دیدن غروب آفتاب... میبرمت به برکه ی پشت پرچین خانه ی چوبیمان... به آب خیره میشوم... ...
تداعی... - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:06
دارم با خیالت نفس میکشم!! چه حس عحیبی چه آرامشی شاید توام با خیال من . . . نفس میکشی!! سانی... شاید توام مثل من دلخوری!! بانو چقدر بغض تو گلومه بانو چقدر خسته ام از رفتن ها بانو دستی بکش روی تنهاییم من اینجا روی تکرار خاطرهامون و انتظار برگشتت دارم تموم میکنم شمارش ستاره ها رو! بانو وقت گله کردن نیس...
نا امیدی . . . - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 21:06
اُقیانوسم مُرد... کِشتی(ساناز) کُجایی؟؟؟ بَندَرَم بازار فروش کَلَک شُد . . . رُخ نشون بده دِ لعنتی . . . چوبت تَرکه ی شک شُد باورم فَلَک شُد اگه نیای اِمشب . . .

برچسب‌های مرتبط

افسردگی چیست | افسردگی شدید | افسردگی دو قطبی | افسردگی بعد از زایمان | افسردگی در مردان | افسردگی فصلی | افسردگی مزمن | افسردگی بارداری | افسردگی در بارداری | افسردگی شدید علائم